شروع کلاسها، 15 تیر

•ژوئیه 5, 2008 • نوشتن دیدگاه

سلام

سال تحصیلی ما هم شروع شد. باید یک سال مدام سخت بخونیم و تست بزنیم که چی، می خواهیم بریم دانشگاه. سعی می کنم از هر روزم یه چیزایی بنویسم./

3.45 دقیقه ی نصفه شبه و من نمی دونم چرا بیدارم. دیروز اولین روز کلاسها بود و نامردا تا 3.5 هم نگهمون داشتند. بعد از برگشتنم اولین کلاسم بود! بد نبود می شد تحمل کرد. بعد از ظهرش ساعت 4 که رسیدم خونه روزی (نه رووزی، روزی، همون روزبه!) زنگید و خلاصه تو خونه بند نشدیم مث ماهی سر خوردیم. بعد از تلاش برای گشت و گذار با ترافیک های مشت و جانانه ی پارکینگ تهران(!) خسته و داغون برگشتیم خونه. تو حال و هوای خودمون بودیم که زنگیدن خبر مرگ یکی از دوستای روزیو دادن که دیگه خیلی حالمون گرفته شد! :( خدا رحمتش کنه! خلاصه، سعی کردم یه خورده آرومش کنم ولی خب …

خیلی با حالتش آشنا بودم، بغض عجیبی راه گلوشو بسته بود، بیچاره خیلی رو رفاقتش حساب می کرد. این جور مردنا بد حال آدمو می گیرن. یاد دوستای خودم افتادم که دونه دونه مردن. داغون شدم. منم که همینجوریش برا افسردگیم دارم مشت مشت قرص می خورم (و هیچ اثری نداره!) هم وضعم شده این. اصلاً دارم از خستگی جون میدم. ولی چی میشه کرد. وقتی آدم خوابش نمی بره، نمی بره دیگه. خوبه که ذهن خالی باشه. ولی نیست!
می دونین، الان یک ماهی میشه که از بهترین دوستم و عشقم خبر ندارم. حالا می گم عشق فک نکنی چه خبره. دوست بودیم با هم، اون پارسال پیش بود و از 2-3 هفته لعد از کنکور کاملاً رابطه مون قطع شد. حیف. خیلی دوستش داشتم. اینا رو گفتم که بگم خیلی دلم براش تنگ شده. بیش از حد!

خوش باشید، برا مام دعا کنید.

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.